ღ خاطرات یک مهندس ღ



بالاخره بعد از 14 روز استراحت دل انگیز و دلچسب روز شنبه ساعت 11 ظهر بهم اطلاع دادند که ساعت 3.5 جلسه معارفه برگزار میشه پس یک ساعت قبل از جلسه در شرکت حضور داشته باشید.

از اونجایی که طی این همه سال یاد گرفته ام آن تایم باشم و منظم،  جوری برنامه ریزی کردم که دقیقا ساعت 2.5 تو شرکت بودم ابتدا رفتم اتاق مدیر منابع انسانی و  راجع به مسائل شرکت و در کل بانوان و مسائلشون صحبتهایی کردیم و آماری از بانوان و تحصیلات و نوع استخدامشون گرفتم و ساعت 3.5 در دفتر مدیر عامل حضور پیدا کردم و به اتفاق رییس دفتر هیئت مدیره و چندتا از مدیران و معاونین شرکت وارد سالن جلسات شدم .

قبلش اینو بگم که تو این 14 روز که نامه و ابلاغ من انشا و امضا شده بود کل شرکت خبر داشتند الا اصل کاری ( خانم میم) که قرار بود مراسم تودیعش برگزار بشه نمیدونم چه اتفاقی افتاده که نه نامه به دست ایشون رسیده نه کسی بهش اطلاع داده برای همین دقیقا یه ساعت قبل جلسه بهش خبر میدن و ایشون رو تو یه شوک خیلی بد قرار میدن طفلکی اینقدر حالش بد میشه که از رییس دفتر هیئت مدیره(مهندس صاد) میخواد اگر امکان داره جلسه رو بندازن یه روز دیگه و گفته بود من امروز اصلا آمادگی ندارم که ایشون هم گفته امکان نداره!! اعضای هیئت مدیره الان تو جلسه حضور دارند و مدیر عامل هم منتظره.

اینقدررررر اعصابم سر این موضوع بهم ریخت که بلافاصله بعد از اینکه تماس مهندس صاد تمام شد با تعجب پرسیدم چرا تا این لحظه به ایشون اطلاع ندادید؟؟؟ که مهندس گفت خانم فلانی واقعا فکر میکنی خبر نداشته ؟؟ بابا اینا فیلمشونه!!!

حالا تا اینجا رو داشته باشید تا دوباره به این موضوع هم میرسیم.

خلاصه جلسه با حضور کلیه اعضای هیئت مدیره و معاونین و مدیران و چند تا از خانما که اکثرا پست مدیریتی داشتند شروع شد .مدیر عامل درست همونطور که انتظار میرفت با کلی تعریف و تمجید از بنده شروع کرد و یک به یک سوابق و تجربیاتم رو برشمرد و بعد هم از خانم میم کلی تشکر کرد و خواست که همونطور با نشاط و با انگیزه در پست جدیدش ادامه بده

بعد از مدیرعامل هم یکی یکی حضار حرف زدند و خیر مقدم و تبریک گفتند و در نهایت من هم یه  بیوگرافی مختصری از خودم و سوابقم دادم و بعد دوباره مدیرعامل شروع به صحبت کرد و توصیه هایی به همه کردند و در آخر جلسه از معاون منابع انسانی و چندتا از مدیران خواستند که ما رو همراهی کنند و اتاق رو تحویل بنده بدهند. ابلاغ جدید من و خانم میم هم توسط مدیر فرهنگی شرکت قرائت شد و مدیر عامل در میان تشویق حاضرین لوح تقدیر و کارت هدیه رو به مدیر قبلی اهدا کردند و ابلاغ من رو هم که خیلی شیک در لوحی گذاشته شده بود دادند .

به اتفاق چندتا از خانمها و مدیران  و معاون منابع انسانی به اتاقم راهنمایی شدم و اونجا هم چند دقیقه‌ای همه صحبت کردند و برام آرزوی موفقیت کردند و ما خانمها رو تنها گذاشتند.

یکی از خانمها که از قضا به تازگی پست مدیریت مالی رو گرفته از خانم میم پرسید چرا چشماتون قرمز! ؟ استخر بودین؟ 

خانم میم گفت: نه والا من تا ساعت 2.5 وزارتخونه بودم وقتی رسیدم کارتابلم رو باز کردم با نامه جلسه تودیع روبرو شدم و شوکه شدم چرا اینجوری و چکشی عمل میکنند؟ چرا زودتر منو در جریان نذاشتند که لااقل آمادگی داشته باشم؟ . همین جور که اینا رو تعریف میکرد اشک از گوشه چشای رنگی و خوشگلش جاری بود  از غصه داشتم دق میکردم کلی ازش عذرخواهی کردم و گفتم باور کنید منم شوکه شدم چون قرار نبود جای شما رو بگیرم تصمیم مدیریتیه که کاریش هم نمیشه کرد 

خلاصه تعارفات معمول بینمون صورت گرفت و ایشون قول دادند که از تجربیاتشون منو بی نصیب نذارند و مثل دوتا خواهر کنار هم باشیم ساعت 5.15 بود که خداحافظی کردیم و قرار شد وسایلشون رو جمع کنند فردا کلید رو تحویل من بدن

هر روز که میگذره یه راه جدید برای راحت تر رفتن به شرکت پیدا میکنم در واقع مسیرا رو یاد میگیرم و میتونم کوتاه ترین راه رو انتخاب کنم این چند روزه بس که پیاده‌روی داشتم کل انگشتای پام تاول زده 

 روز یکشنبه سروقت اداره بودم ولی خانم میم هنوز نیومده بود رفتم اتاق مدیر منابع انسانی نشستم و دوباره یه گپ و گفت کوتاهی داشتیم. ایشون گفتند اگه خانم میم نیومدند شما مجدد برید خونه تا ایشون سر فرصت اتاقتون رو خالی کنه  وااااای دیگه حوصله ی سرگردانی رو نداشتم به دفتر دار گفتم اگه ایشون امروز نیاد همین الان بلیط قطار میگیرم و تا آخر هفته هم نمیام همینطور که داشتم سایت علی بابا رو چک میکردم دفتردار زنگ زدبه موبایل خانم میم و ایشون گفتند که دیروز اتاق رو خالی کردم و کلید رو دادم سرنگهبان خودمم مرخصی هستم (آخی عزیزم.)

از وقتی کلید رو تحویل گرفتم  مرتب تو اتاقم رفت و آمد بود مدیر منابع انسانی همه رو بسیج کرده بود که تمام مایحتاجم رو ردیف کنند ، سیستمم رو راه بندازند، تلفن و فاکس رو چک کنند، نظافت اتاق و در و پنجره و .

از حدود ساعت ده صبح هم از انتهای سالن شروع کردم به دیدار چهره به چهره خانمای شرکت تا هم از نزدیک باهاشون آشنا بشم و هم  مشکلاتشون رو از زبون خودشون بشنوم و چه استقبال گرمی شدم از طرف همکاران.

امروز هم همش به دیدار بانوان گذشت . باور نمیکردم که همکارا از این حرکت من خوشحال بشند حتا دوسه تاشون وقتی منو دیدند شروع کردند به گریه کردن و تو شوک بودند . به اعتراف خودشون تا حالا همچین اتفاقی تو شرکت نیوفتاده که یک مدیر بعد از معارفه  پاشه اتاق به اتاق با همکارا ارتباط برقرار کنه و پای درد دلشون بشینه .

با این حساب وظیفه من  خیلی سنگین تر میشه خصوصا این که اکثر بانوان منتظر تغییرات اساسی در وضعیتشون هستند که در بسیاری موارد قانون دستمون رو بسته

من به حمایت مدیر عامل و عزم و اراده کلیه مدیران شرکت احتیاج دارم در غیر اینصورت واقعا نمیتونم کاری بکنم . 

تو همین دو روزه  یه لیست بلند بالا  از خواسته های جورواجور بانوان تنظیم کردم . تصور کنید 176 تا کارمند زن رو چطور میشه راضی نگه داشت 

خدایا بهم کمک کن تو راهی که قدم گذاشتم کم نیارم و بتونم در روزی که این پست رو به کس دیگه ای واگذار میکنم سربلند باشم و با افتخار و در اوج خداحافظی کنم.


طبق قانون وقتی با درخواست انتقال فردی موافقت میشه باید یه پست خالی متناسب با رشته تحصیلی وی به شرکت مبدا پیشنهاد بشه و بگه فرد مورد نظر در فلان پست گمارده خواهد شد.

پیشنهاد پست منم در نامه ارسالی به شرکت مادر و وزارت خونه براساس مدرک تحصیلیم یه پست کارشناسی مرتبط بود . روز چهارشنبه که رفتم برای شروع به کار،  مدیر منابع انسانی تهران مرخصی بود برای همین مستقیم رفتم سراغ مدیر عامل تا ابلاغ شروع به کارم رو بگیرم که مدیر عامل گفتند اون پست فقط پیشنهادی بوده و در راستای مدرک تحصیلیت!  اما در نظر داریم از ظرفیت شما با توجه به سابقه ای که دارید در پستهای کلیدی دیگه استفاده کنیم. قراره شما مستقیم با خود بنده کار کنید و به عنوان مشاور من در امور ن فعالیت داشته باشید از لحاظ فنی هم یکی از روسای گروه مجموعه حفاظت و بهره برداری به شما تعلق میگیرد بنابراین شما بعداز تعطیلات (روز یکشنبه) با معاون منابع انسانی صحبت کنید تا روال اداریش طی بشه.

بعد ازون رفتم امور اداری و اثر انگشتم رو  ثبت کردند و بدین ترتیب حضور فیزیکی من از روز چهارشنبه به ثبت رسید اما چون ابلاغ و اتاقم آماده نبود گفتند میتونید برید منزل و روز یکشنبه بیایید و ابلاغتون رو دریافت کنید و کار رو تحویل بگیرید .

از خدا خواسته چون خیلی کار داشتم و سه روز هم تعطیلی بود برگشتم قم و کارهای عقب مونده رو انجام دادم و یه سری تشک و بالشت و خرت و پرت برای خونه خرید کردم و روز پنجشنبه هم رفتم حرم و زیارت ، هم برای عرض تسلیت شهادت امام جعفر صادق هم اجازه از بانوی کریمه (معتقدم همه برکت زندگیم از همجواری حضرت معصومه است) ازش خواستم همونطور که تا حالا هوامون رو داشته از این به بعد هم هوامون رو داشته باشه برای تک تک دوستانم نیز دعا کردم "خصوصا نغمه باران" برای یه عده از دوستان هم تو واتس آپ ویژه عکس گذاشتم .

دوباره عصر شنبه با یه ماشین  تا خرخره پر شده برگشتم تهران 

اسباب و اثاثیه خونه دخترم رو هم جمع  و خونه رو خالی کردیم اما چون تا مهر قرار داد داریم باید کرایه این سه ماه رو هم پرداخت کنیم. خونه مملو از اسبابی بود که روی هم تلنبار شده بود. به سرعت و به کمک هم تا حدودیش رو جا دادیم و مابقی رو گذاشتیم سر فرصت و بعد از خرید کمد و دراور انجام بدیم .

محل کارم از خونه خیلی دوره ما غرب تهرانیم و محل کارم دقیقا مرکز شهر (خیابان فاطمی ) و در محدوده طرح ترافیک

روز چهارشنبه که اولین روز کاری بود با اتوبوس و تاکسی و پرسون پرسون و با کلی پیاده روی و صرف حدود یک ساعت و نیم زمان ، خودم رو رسوندم به شرکت! اما روز یکشنبه که داشتم با اتوبوس میرفتم سمت صادقیه دیدم تو بزرگراه همت یه پایانه هست که تاکسی و ون های زیادی اونجا مستقر هستند دلمو زدم به دریا گفتم اینجا پیاده شم شاید تاکسی یا ون مستقیم به  خیابان فاطمی داشته باشه که از قضا درست حدس زدم به این ترتیب مسیرم خیلی کوتاه میشه و مدت زمان کمتری تو مسیر هستم و پیاده  هم میتونم برم سمت این پایانه ! با تاکسی بیست دقیقه راه بود و من 40 دقیقه زودتر از وقت اداری تو شرکت بودم (یه همچین کارمند منضبطی هستم)

نشستم تا مدیر منابع انسانی اومد ایشون هم حرفای مدیرعامل رو  زد و گفت چون چهارشنبه مرخصی بودم از نتیجه نهایی اطلاع ندارم باید صبر کنیم تا معاون شرکت بیاد ازشون نتیجه رو بپرسم . تو این فاصله خواستم یه سر برم واحدی رو که در نامه اولیه برام در نظر گرفته بودندو دیداری با همکاران قدیمی داشته باشم اما ایشان گفتند نه اصلا صلاح نیست چون شما قرار نیست اونجا مشغول بشید بعداز ابلاغ پست بهتره به بهانه دیدار با همکاران برید اونجا. بعد هم با معاون منابع انسانی تماس گرفتند و معاون گفتند دوتا ابلاغ رو برای ایشون بزنید ولی حیطه کاری ایشان حوزه مدیرعامل هست پس اتاق ایشون رو مهیا کنید و روز و ساعت معارفه رو هم تعیین کنید. چون دوباره یه پروسه اداری باید طی میشد و طی اون روز انجام نمیشد مدیر گفتند به مسئولیت خودم حضور شما رو از چهارشنبه تایید میکنم پس به منزل برید و گوش به زنگ باشید تا روز و ساعت معارفه رو بهتون اعلام کنیم که تو این مدت ما هم شرایط رو برای حضورتون فراهم کنیم . به به !!! چه شود!! سرحال و سرخوش از اینکه بعد از امتحاناتم یه استراحت مفصل میکنم برگشتم خونه و هنوز همچنان در منزل به سر میبرم  

امروز صبح که دوشنبه باشه ساعت 9 صبح  مدیر منابع انسانی تماس گرفتند و فرمودند احکام امضا شده اما مدیر عامل در کرج مصاحبه مطبوعاتی داره احتمالا معارفه به ساعات پایانی امروز یا فردا موکول میشه پس در دسترس باشید تا اطلاع بدیم . و من تا این لحظه که ساعت 20: 14 هست همچنان منتظر هستم ولی بعیده امروز بشه جلسه‌ای رو هماهنگ کرد پس میوفته به فردا که اونم دوباره مستم حضور مدیر عامل هست 

بعدا نوشت :

+ جلسه معارفه رو گذاشتند برای بعد از ظهر روز شنبه یعنی تا شنبه در استراحت مطلق به سر خواهم برد

++ امروز عصر (سه شنبه ) اولین نماز جماعت مسجد محله  رو که سرکوچه مون هست رو شرکت کردم و چقدر هم شلوغ بود تو مسجد هم برای مولودی تولد حضرت معصومه تو  کوچه پشتیمون تو خونه یکی از همسایه ها دعوت شدم امیدوارم توفیق حضور داشته باشم 


خبببب بالاخره  بعد از چهار ماه کش و قوس و نامه نگاری بین دو شرکت مبدا و مقصد و شرکت مادر تخصصی و وزارتخانه،  هفته پیش مجوز انتقال من به تهران اومد تو این مدت مدیر عامل شرکت مقصد(تهران) مصرانه پیگیر کارم بود و حتا یک شب تو ماه رمضان ساعت 11 شب زنگ زد و گفت خانم فلانی  اگه پیگیری نکنی شرکت مادرحالا حالاها جواب نامت رو نمیده مرتب زنگ بزن و حضوری هم پیگیر باش منم از اینجا پیگیری میکنم .اینقدر از این بابت خوشحال شدم که حد و حساب نداره اینکه مدیر عامل شرکت پیگیر اومدنم هست بی نهایت منو دلگرم کرد . مدیر عامل هیچ نسبتی با بنده نداره و فقط چند سالی تو قم مدیرعامل خودمون بود و چون ازم شناخت کافی داره برای همین پیگیره

قرار بود از روز شنبه اول تیرماه تو تهران مشغول بشم اما چون امتحانات پایان ترمم بود مرخصی گرفتم  امروز آخرین امتحانم رو دادم و الان با پسرم تو قطار نشستیم و به سمت تهران در حال حرکتیم و دقیقا از ساعاتی دیگر فصل جدیدی از زندگیم آغاز میشه. از فردا رسما کارم تو تهران شروع میشه شدیدا استرس دارم و دل تو دلم نیست گرچه یک بار دیگه این تغییر رو تجربه کردم اما این خیلیییی با قبلی فرق داره و اصلا قابل مقایسه نیست. 

امیدوارم این تغییر برای همه مون خیر وبرکت داشته باشه و چند سال دیگه وقتی به پشت سرمون نگاه میکنیم حسرت روزهای گذشته رو نخوریم.


سلام دوستان عیدتون مبارک . طاعات و عباداتتون قبول ان شالله که صد تا عید دیگه و صدتا شب قدر دیگه رو ببینید اونم با عزت و سربلندی

یه عالمه اتفاقات جور واجوربرام افتاده که نمیدونم از کدوماش بگم همه هم یه جوری  همزمان اتفاق افتاده که استرس مضاعفی برام ایجاد کرده طوری که کلا سیستم امنیتی ، دفاعی، هورمونی و روانی منو بهم ریخته  

- اول ازهمه اینکه با برنامه ریزی که کردم  درسها رو یه بار خوندم و برای امتحان باید دوباره مرور کنم . وقتی مرور میکنم انگار نه انگار که خوندمشون یعنی حافظه در حد ابسیلون

- شنبه اولین امتحانم رو دادم که شکر خدا راضی بودم . قبل از امتحان همسر  زنگ زده میگه تو که هنوز تو اداره ای  میگم  ساعت 10.5 امتحان دارم الان هم که ساعت 9.15 من ساعت 9.5 میرم تا 10.5 میرسم با تعجب میگه چی داری میگی!!!!؟؟؟ ساعت 9.45 هستش  وقتی نداری تا 10.5 !!! محل آزمونت هم که اونور پردیسانه چطور میخوای خودت رو برسونی ؟؟؟ یه نگاه انداختم به ساعت دیواری اتاقم و یه نگاه هم به ساعت سیستمم تفاوت رو که دیدم انگار یه سطل آب سرد ریختند رو سرم   موبایلم رو نگاه کردم دیدم دقیقا نیم ساعت اختلاف هست با ساعت دیواری اتاقم اصلا نفهمیدم چکار دارم میکنم سریع ماشین گرفتم و به راننده گفتم من باید ساعت 10.5 دانشگاه باشم لطفا مسیری رو برید که سر ساعت برسم اینقدر استرس داشتم که وقتی از امتحان برگشتم و رسیدم اداره نتیجه استرس و فشار وارده رو با یه کمر درد و دل درد شدید تجربه کردم

- زبان تخصصی قشننننننننگ پدری از من در آورد که تا ابد فراموش نخواهم کرد چون سالیان ساله که زبان کار نکردم در ضمن کتاب  هم که نداشتم . جزوه رو از سایت دانشگاه دانلود کردم ریختم روی تبلت از روی تبلت متن رو میخوندم از روی گوشی ترجمه میکردم همسرم میگفت خدایی درس خوندن اینجوری رو ندیده بودم میگفت عجب اراده و همتی داری من بودم بی خیال درس خوندن میشدم  فصل اول رو به بدبختی تموم کردم چون واقعا سخت بود خصوصا وقتی که خیلی از سوالها رو نمیتونستم جواب بدم  اشکم در میومد !!! اینجا بود که خودم رو لعنت کردم که چرا پیگیر کلاسهای زبان نشدم و رهاش کردم اینقدر نا امید بودم که گفتم بی خیال این ترم میوفتم ترم بعد از یکی کمک میگیرم ماه رمضون هم بود با دهن روزه و بی حالی بعدازظهرها واقعا برام یه عذاب مضاعف بود اما بازم شروع کردم و از فصل دوم همه چی دستم اومد که چه جوری باید بخونم و خوشبختانه راه افتادم و تو فصل های بعدی خیلی سریعتر جلو رفتم و سوالات رو رو راحت تراز فصل اول جواب میدادم امیدوارم امتحانم که روز اول تیرماه هستش رو با نمره خوبی پاس کنم واقعا حوصله دوباره خوندنش رو ندارم

-  پریروز قبل از شروع امتحان بایکی از هم رشته ای هام که جلوی من نشسته بود- موقع کنکور هم همدیگه رو دیدیم برای همین وقتی هم رو دیدیم شناختیم - کمی اختلاط کردم متوجه شدم میتونم کلاسها رو به صورت مجازی بردارم و در طول ترم بخشی از نمره درس رو از کار کلاسی و ارائه مقاله و ترجمه و .  برای خودم ذخیره کنم از اونجایی که بعداز ثبت نام دیگه هیچ ارتباطی بین من و دانشگاه و استاد و دانشجوها نبوده برای همین از این موضوع آگاهی نداشتم . این بنده خدا 8 نمره میان ترم ذخیره داشت و طبیعتا آخر ترم خیالش از بابت نمره راحت تر از من بود . از این بابت هم خیلی غصه خوردم که چرا از این موضوع آگاهی نداشتم چندین بار با مسئول تحصیلات تکمیلی دانشگاه تماس داشتم ولی راجع به برگزاری کلاسها به صورت مجازی اصلا چیزی نگفتند  جالبه من از این بابت غصه میخوردم و ابراز ناراحتی میکردم این خانمه هی میگفت از وجناتت پیداست که خیلی درسخونی  گفتم چه جوری به این مسئله رسیدی من که شاغلم و وقت ندارم ماه رمضون هم مزید برعلت شده !!! چطور میتونم درسخون باشم ؟؟؟ گفت دقیقا به خاطر همین شاغل بودنته که میگم !! چون شاغلین یه نظم و انضباط خاصی تو همه کارها دارند من مطمئنم برنامه ریزی کردی و درسات رو فولی

- تو پست قبلی گفتم دوتا از خواهرام قراره تعطیلات عید فطر بیان ، اونا که فهمیدند امتحان دارم اومدنش رو طفلیا کنسل کردند اما داداشم یهویی و بی مقدمه خبر داد داره با خانوادش میاد تهران که به دخترش سر بزنه و حتما یه سری هم به ما میزنه . دیگه از دست من کاری برنمیومد بنابراین گفتم قدمتون روی چشم حتما بیایید که دقیقا روز جمعه که شب امتحان اولم باشه خبر دادند برای شام میاییم !!! سه تا فصل از کتاب مونده بود که دوره کنم برنامه ریزی کردم و از صبح خورد خورد کارهام رو انجام دادم سالادم رو آماده کردم میوه ها رو شستم و از ساعت 5 بعدازظهر هم کم کم شروع کردم غذا درست کردن دونوع غذا تو برنامم بود که شکر خدا به موقع آماده شد و در این بین گاهی سرکی به کتابم میزدم داداشم موقع اذان مغرب رسیدند و من دیگه عملا کتابم رو بستم  حدود 20 صفحه از کتاب مونده بود یعنی این 20 صفحه رو تو دور اول هم نخونده بودم استرس داشت منو میکشت تجربه ثابت کرده دقیقا از این 20 صفحه که تو حتا یه بار هم نخوندی دوتا سوال حتما میاد  بنابراین صبح زود پاشدم به همسر سپردم که صبحانه رو آماده کنه و اجازه بده من این 20 صفحه رو یه مرور اجمالی بکنم که همسر هم همکاری کرد و صبحانه آماده شد من تو این فاصله کتاب رو تموم کردم و با خیال راحت نشستم سر میز صبحانه . داداشم اینا بعداز صبحانه راهی اصفهان شدند و منم اومدم اداره که بعداز اون مرخصی بگیرم و ساعت 10.5 برم برای امتحان . آهان اینو بگم دقیقا دوتا سوال از همین 20 صفحه اومد که خداروشکر پاسخم درست بود

بعدا نوشت : و از امروز 98/3/21 شمارش مع آغاز میشود . 10 ، 9 ،


سلام عزیزانم . طاعات و عباداتتون قبول

-  برای مشکل بی خوابی و بی قراری پاهام رفتم پیش دکترم که داروهام رو تمدید کنه برام یه آزمایش نوشت . نتیجه آزمایش که اومد ماشالله هزار ماشالله بگم به خودم چشم نخورم یککککک آزمایش غنییییییییی!!!  تمام موارد رو جلوش زده H یا L  خودم کیف کردم از این همه غنا  

- تیروئیدم دوباره از حالت نرمال خارج شده و کم کارشده برای همین از دکتر غدد وقت گرفتم بعد وقت اداری رفتم حدود چهارساعت و نیم با دهن روزه نشستم تا نوبتم شد  دکتر که آزمایشم رو دید گفت تو که اصلا آهن تو بدنت نداری اونوقت چطوری راه میری و زنده ای !!!؟؟؟ یه خروار دارو برام نوشته دکتر مغز واعصاب هم که تا دلتون بخواد دارو داده موقع خوردن داروها قاطی میکنم کدوم رو خوردم و کدوم رو نخوردم اصلا نمیدونم تداخل دارویی ایجاد میشه یا نه خدا بخیر کنه مسمومیت دارویی سراغم نیاد

- روز شنبه دخترم موقع افطار گفت دل درد و دلپیچه دارم . هرکار کرد نتونست چیزی بخوره یه سره هم تو دستشویی رفت و آمد داشت بعد افطار هم باید میرفت تهران باباش برد رسوندش و ساعت 2.5 نصف شب برگشت. خودمم همچین بگی نگی دلپیچه رو داشتم ولی نه به شدت دخترم .روز بعدش مرتب حالش رو میپرسیدم و میگفت همچنان دلپیچه دارم و لحظه به لحظه بدتر میشم تا اینکه یکشنبه ساعت 11 شب زنگ زده گررررریههههه که مامان دارم میمیرم  دیگه نمیتونم تحمل کنم دل درد و حالت تهوع امونم رو بریده امروز هم دانشگاه نرفتم

اون گریه میکرد منم گریه میکردم گفتم نگران نباش ما الان راه میوفتیم سمت تهران . همسر خونه نبود سریع زنگ زدم مثل قرقی خودش رو رسوند . توصیه های ایمنی رو به پسرم کردیم و گفتیم چراغا رو خاموش کن درا رو هم قفل کن بخواب به همسایه هم سپردیم که علی تو خونه تنهاست هواش رو داشته باشید . ساعت 11.5 راه افتادیم به سمت تهران هنوز 30/40 کیلومتر از قم دور نشده بودیم که خودم دلپیچه وحشتناک گرفتم به طوری که قدرت نشستن روی صندلی ماشین رو نداشتم تقریبا تو تمام پمپ بنزینهای بین راه وایسادیم از شدت درد نمیتونستم کمرم رو راست کنم یه مجتمع خدماتی هم نزدیک تهران بود که اونم وایسادیم ولی متاسفانه دستشویی بانوانش قفل بود همسر هرچی گفت برو قسمت آقایون من دم در وایمیستم قبول نکردم خلاصه دردسرتون ندم تا خود تهران مرگ رو جلو چشمام میدیدم از دلپیچه وحشتناکی که داشتم سردرد هم بهش اضافه شد . نزدیک خونه دخترم دیگه جیغ میزدم و گریه میکردم همسرم هم از استرس و نگرانی رنگ به چهره نداشت دلپیچه اونم شروع شده بود

رسیدیم خونه دخترم وقتی حال و روز منو دید داشت سنکوپ میکرد اون حالش بهتر از من بود  سریع خودمون رو رسوندیم درمونگاه دوباره اونجا یه عالمه قرص و شربت و آمپول برام نوشت . ساعت 3 بود برگشتیم خونه همسر سریع مارو گذاشت و دوباره خودش فی الفور برگشت قم ساعت 5 صبح بهم پیامک داد که من رسیدم

- روز جمعه از طرف شبکه ماهواره ای هدهد به مناسبت نهمین سال تاسیسش افطاری دعوت بودیم . محل افطاری هم در کارگاه ساخت ضریح امامین عسگریین بود . میزها رو در محوطه کارگاه چیده بودند و مراسم بعد از افطار هم داخل سالن بود . اینقدر دم افطار هوا آشفته بووووود که مدعوین نمیدونستند پشت میزاشون بشینند یا برن داخل سالن !!! باد و گرد و خاک و یهو بارون و رعد و برق . هر لحظه هوا حالی به حالی میشد یعنی افطاری کوفتمون شد دخترمم از تهران اومده بود به بچه ها گفتم اشکال نداره خودش خاطره میشه ! همیشه یادتون میمونه که نهمین افطاری هدهد رو با چاشنی رعد و برق و باد وبارون خوردیم  اما مراسم بعداز افطار بسی زیبا و دلچسب و دیدنی بود . محمد شعبان پور استندآپ کمدی معروف شبکه سه رو دعوت کرده بودند و یه نیم ساعتی برنامه اجرا کرد . برنامه هاش رو تا حالا ندیده بودم امااااااااااا اینقدر اینجا خندیدممممم که اشکم در اومده بود و مثل چی ریسه میرفتم  باور نمی کردم اینقدر این کمدین بامزه باشه از اون موقع استند آپهاش رو سرچ میکنم و میبینم واقعا شب مفرحی بود و خیلی هم بهمون خوش گذشت برنامه تا ساعت 12 ادامه داشت آخر برنامه هم به قید قرعه جایزه های بسیار قشنگی میدادن متاسفانه ما که چهار تا کارت داشتیم اسم هیچ کدوممون در نیومد ولی پارسال یه سرویس 8 پارچه تفلون رو جایزه بردیم . یادم رفت بگم که این افطاری مختص کارکنان شبکه هدهد هستش اما ما هر سال به عنوان مهمان ویژه دعوت میشیم رئیس شبکه بسیار به ما لطف و محبت داره

- عروس و داماد خونه ما سه روز پیش از شروع ماه مبارک عروسی کردند و الحمدالله و به سلامتی جا گرفتند . عروسی بسیار خوبی هم گرفتند . روز پنجم یا ششم ماه مبارک بود که عروس خانم با سلیقه ما یه ظرف کوکو سبزی که به طرز زیبایی تزیین شده بود رو دم افطار آورد و داد . منم ظرفش رو نگه داشتم که خالی برنگردونم بالاخره دیشب یه دلمه برگ مو حسابی درست کردم و بشقابشون رو پرکردم و با گوجه های مینیاتوری تزئین کردم و براشون فرستادم . خداروشکر بسیار آدمای خونگرم و با محبتی هستند قصد دارم در اولین فرصت برای شام دعوتشون کنم

- به قراراطلاع دوتا از خواهرام با خانواده شون قصد دارند برای تعطیلات عید فطر بیان قم . منم خوشحاااااال از اینکه همچین قصدی کردند مصرانه دعوتشون کردم بیان دیشب رفتم برنامه امتحانیم رو چک کردم دیدم درست بعداز تعطیلات امتحانات من شروع میشه  یعنی خرداد اولین امتحانمه !!! حالا من چه جوری هم مهمون داری کنم اونم از یه ایل ، هم درس بخونم !!!؟؟؟


دوسالی میشه که دولت تو بحث انتخاب و انتصاب مدیران پایه ، میانی و ارشد دستورالعمل صادره کرده که برای انتخاب و انتصاب بایستی یه پروسه طولانی طی بشه تا فردی رو پست مدیریتی بدهند گرچه خیلی وقتا این قوانین رو بالادستی ها دور میزنند و همه چی فرمالیته اس اما خب این قوانین دست و پاگیر همیشه واسه کارمندای ساده و دون پایه است نه برای مقامات ارشد کشور

 تو اداره ماهم این بحث هست و شرکت مادر تخصصی هم راه به راه نامه میزنه که عدول از این دستورالعمل تخلف محسوب میشه و مسئولیت ناشی از عدم اجرای آن به عهده مدیرارشد دستگاه می باشد برای همین برای انتصاب حتا رئیس گروه که پایین تر سطح مدیریت در شرکت به حساب میاد باید طرف یک ارزیابی 360 درجه توسط مدیر مستقیم ، معاون مربوطه و یکی از همکاران هم رده خود بشه بعد معرفی بشه به کانون ارزیابی مستقر در شرکت مادر و پس از یک سری مصاحبه های بسیار فرسایشی و قرارگرفتن در یک محیط شبیه سازی شده و دوره های آموزشی ویژه، گواهی صلاحیت عمومی برای تصاحب پست مدیریتی صادر بشه

القصه اواخر سال گذشته براساس تصمیماتی که تو یکی از کمیته ها گرفته شد و برای ایجاد انگیزه، یکی از پستهای مدیریتی پایه رو به یکی از کارشناسان پیشنهاد دادند مسئولیت کلیه مراحل معرفی ایشان به کانون ارزیابی هم به عهده منه منم همه فرمها و مدارک مورد نظر رو جمع آوری کردم و ایشون رو به کانون ارزیابی معرفی کردم و مقرر شد که منتظر پاسخ کانون باشیم تا خبر بدهند که چه روزی برای مصاحبه تعیین میشه

روز چهارشنبه ساعت 3.5 بعدازظهر کارشناس شرکت مادر با من تماس گرفت و گفت که فلانی رو روز شنبه به کانون معرفی کنید و تاکید کنید که راس ساعت 7.30 تو پژوهشگاه حضور داشته باشند

روز پنجشنبه اول وقت فرد مورد نظر رو خواستم و تمام توضیحات لازم رو بهش دادم و تاکید کردم که جلسه کانون راس ساعت انجام میشه و شما هم باید راس ساعت اونجا حضور داشته باشید ایشون هم قول داد که سروقت در جلسه حضور داشته باشه

روز شنبه ساعت 7:50 کارشناس شرکت مادرتماس گرفت و گفت این همکارتون چرا نیومده؟؟؟ جلسه درحال تشکیل شدنه و از ایشون خبری نیست !!!!

 واااای چقدر شرمنده شدم بابت این مسئله بهشون گفتم اجازه بدین من پیگیری کنم ببینم چی شده که ایشون هنوز نرسیده و بهتون خبر میدم

شماره موبایلی ازشون نداشتم زنگ زدم به مدیرش و شماره رو ازش گرفتم و هر چی با خط مستقیم شرکت و موبایل خودم شماره رو گرفتم جواب ندادند که ندادند داشتم از شدت عصبانیت منفجر میشدم  با خودم گفتم خوبه اینهمه تاکید کردم که سروقت حضور داشته باشه لابد الان تو ماشین تخت خوابیده و گوشیشم گذاشته رو سایلنت

دیدم جواب نمیده یه پیامک تند و تیز که عصبانیتم رو توش نشون بده رو تنظیم کردم و براش فرستادم و بعد هم به کارشناس مربوطه زنگ زدم گفتم متاسفانه موفق به تماس با ایشون نشدم

زنگ زدم نقلیه و گفتم فلانی با کدوم راننده رفته پژوهشگاه ؟ که اسم بردند و شماره دادند منم زنگ زدم و سراغ کارشناسمون رو گرفتم ایشون گفتند ما ساعت 7:55 رسیدیم پژوهشگاه مهندس صبحانه شون رو خوردند و رفتند سر جلسه منم با پوزخند گفتم چه ریلکس!! صبحانه شون رو هم خوردند بعد رفتند سر جلسه !!!؟

خلاصه اینکه خیالم راحت شد بالاخره به جلسه رسیده هر چند با تاخیر نیم ساعته . دیگه مشغول کارهام شدم که حدودای ساعت 9.5 دیدم شماره همکارم رو که به نام خودش سیو کرده بودم روی گوشیم داره زنگ میخوره . جواب دادم با کمال تعجب صدای یه زن رو از پشت گوشی که به نظر میرسید خواب آلوده هم هست شنیدم . ایشون هم با یه حالت طلبکارانه گفت خانم وقتی میخوای زنگ بزنی یا پیامک بدی اول چک کن ببین شماره درسته یا خیر ؟  گفتم ببخشید مگه این شماره فلانی نیست گفت نخیر !!! گفتم شرمنده من شماره رو امروز از اداره گرفتم احتمالا اداره اشتباه داده . مجددا عذرخواهی کردم و بعد هم قشنگ وا رفتم تو صندلیم  این دفعه از شدت خنده داشتم منفجر میشدم  زنگ زدم مدیرش گفتم شماره رو اشتباه دادید گفت نه خانم مهندس باور کنید من درست گفتم احتمالا شما یکی از ارقام رو اشتباه شنیدین . خلاصه اینکه بنده حسابی ضایع شدم ولی بعدش نشستم یه بار دیگه پیامک رو خوندم دیدم خیلی تند نوشتم و قطعا همکارم بعداز خوندنش حسابی حالش گرفته میشد با خودم گفتم لابد یه حکمتی داشته که من شماره رو اشتباهی سیو کنم که این عصبانیتم رو به همکارم بروز ندم و در آخرین روزهای حضورم در شرکت کسی رو از خودم دلخور نکنم و همچنان در اوج از همکاران خداحافظی کنم  این اشتباه مضحک رو به فال نیک گرفتم و از خدای خودم کلی تشکر کردم و دیگه هم پیگیر قضیه نشدم تا خود همکار بیاد و جریان کانون رو برام بگه

من به این مسئله اعتقاد راسخ دارم که اگه قراره یه کاری در موعدش انجام نشه قطعا حکمتی درش نهفته است برای همین اگه برای یه کاری مصر باشم که انجامش بدم اگه دو مرتبه رفتم و به سرانجام نرسید دیگه برای بار سوم میگم حتما حکمتی هست که تاحالا نشده پس بی خیالش میشم بعدها متوجه میشم خیلی درست فکر میکردم و اگه اون زمان من روی قصدم پافشاری میکردم قطعا بعدا پشیمون میشدم

عکس پیامک مورد نظر رو برای عبرت خودم و سایرین گذاشتم بلکه رستگار شویم و شوید


مدتیه که حال و هوای خانه ما تغییرات اساسی کرده بنا به دلایل زیر:

- با درخواست انتقال من موافقت شده و طبیعتا من هر لحظه منتظر مجوز وزارت خونه هستم که بارو بندیلمو ببندم و راهی تهران بشم . که البته آمادگی کامل دارم برای طرح هجرت  فقط کافیه مجوز امروز صبح به دستم برسه من فردا راهی خواهم بود

- به شدت درگیر درس و کتاب و دانشگاه شدم طوری که موقع خواب هم کتاب دستمه تا همسر چراغها رو خاموش کنه من دارم از فرصت استفاده میکنم . حجم کتابها به شدت زیاده و وقت من اندک . به شدت استرس گرفتم که چطور با روزی  نهایت نهایت دوساعت مطالعه میتونم این همه کتاب رو با این حجم تا آخر خرداد به اتمام برسونم و نمره قبولی بالای 12 هم بیارم !!؟

- ماه رمضان نزدیکه و حال و هوای همه خونه ها در حال تغییره .

- بالاخره همسر رو راضی کردم که طبقه پایین رو کاملا تخلیه کنیم وبرای جبران بخشی از هزینه های زندگی بدیم دست مستاجر! بخشی از وسایل رو قبل عید منتقل کردیم به آپارتمان توی تهران و قسمت اعظمش که مونده بود رو بعداز تعطیلات عید به هر بدبختی و مصیبتی بود تو طبقه بالا جا دادیم هنوز مقداریش پایین مونده و من نمیدونم باهاشون چه کنم مثلا میز تی وی رو نمیدونم کجا بذارم یا چه بلایی سرش بیارم تلویزیون رو دادیم به یکی از دوستان ولی میزش رو نبرد و گفت خودم دارم ، یا موکتها و کناره ها و اسباب بازی های علی مثل ماشین شارژی و تمام اسباب بازی های بزرگ که خودش به تنهایی یه اتاق و کمد میخواد و کتابخونه ها و کلیییییی کتاب رو دستم مونده و من جاندارم که جاشون بدم . برای همین هر روز درگیریم هر روز باید دنبال یه جا باشم برای یه سری وسیله . دیشب به همسر پیشنهاد دادم وسایلی رو که لازم نداریم و خوشبختانه سالم هم هستند رو به هلال احمر بده برای سیل زدگان قبول کرد

- مستاجرمون از 24 فروردین قرارداد بسته و قراره 12 اردیبهشت عروسی کنند و شب عروسی بیان و خونه ما مستقر بشن  خیلی حس خوبیه . با اومدن این زوج جوان که الهی خوشبخت باشند حال و هوای خونه ما هم به کلی تغییر کرده . قبل از سال نو داماد خودش به تنهایی خونه رو دیده بود و به شدت پسندیده بود و تو تعطیلات عید مرتب زنگ میزد که کی میایید که خانمم رو برای دیدن خونه بیارم . بعداز تعطیلات عید خانواده داماد(که از دوستان صمیمی همسر هستند) به اتفاق خانواده عروس برای عید دیدنی و همینطور دیدن خونه اومدن خونمون شب نشینی و بعد از پذیرایی رفتند پایین رو دیدند که به اتفاق از معماری و مهندسی و تمیزی و شیکی واحد کلی تعریف کردند و خوششون اومد و از روز بعدش کلید گرفتند و هر  روز یا داماد با خانمش ، یا با دوستاش و یا خانواده همسرش برای نظافت میان خونه . پرده ها و موکتهای اتاق خوابها رو دادند خشکشویی . در و دیوار و پنجره و کف و کابینتها هم حسابی تمیز شده و آماده اس برای جهاز چیدن . تو این مدت هم من هر وقت خونه بودم ازشون با چای و شیرینی های خونگی و سنتی خودمون یا آش رشته و سایر خوراکی ها پذیرایی کردم که زیاد بهشون سخت نگذره چون هر وقت اومدن تا دیروقت شب در حال نظافت بودند

- امروز قراره جهاز عروس رو بیارند . دیشب اومدن ریموت در پارکینگ رو گرفتند و امتحانش کردند که چه جوری ثابت نگهش دارند و ازما هم دعوت کردند که در جشن کوچولویی که موقع آوردن جهیزیه قراره برگزار بشه شرکت کنیم اما متاسفانه ما اون موقع نیستیم و راهی تهرانیم که یه سر به دخترم بزنیم و مقداری وسیله رو ببریم تهران چون هفته دیگه پنجشنبه هم عروسی این زوج هستش و عملا نمیتونیم به دخترم سر بزنیم . چند روز بعدش هم که ماه رمضونه و . حیف شد خیلی دلم میخواست موقع آوردن جهاز عروس خونه بودم ولی انگار باید فقط برم چیدمانش رو ببینم


نمیدونم دست من زیادی بی نمکه یا همون مثل معروفه که میگه دوره آخرامانه و هیشکی به هیشکی نیست و هرکسی به فکر خودشه و بی معرفتی و ناجوانمردی به اوج میرسه.

به هر کی محبت کردم و براش وقت گذاشتم شد دشمن مادرزادم خدا رو شاهد میگیرم در انجام هر کاری نیتم خیر بوده و هست از جون برای یه عده مایه گذاشتم هر کاری که از دستم برمیومده انجام دادم اما همیشه نتیجه عکس داده .

از این دست دوستان زیادی دارم(مجازی و حقیقی ) که در تمام طول دوران آشنایی بهشون خدمات دادم و همه جوره حمایتشون کردم و هیچگونه چشم داشتی هم نداشتم اما فکر نمیکنم مثلا توقع تبریک سال نو  توقع زیادی باشه تازه بازم اونم خودم پیش قدم بودم . حالا بماند انتظارات دیگه .

یعنی دنیا اینقدر بیوفایی رو میتونه تحمل کنه که من کردم!؟

میتونه این حجم از بی معرفتی رو هضم کنه که من کردم!؟

میتونه با این وجود، با این همه درد ، بازهم مثل گذشته نیت خیر داشته باشه و همه چی رو نادیده بگیره!؟ 

میتونه مثل گذشته مهرورزی کنه و محبت کردن به دیگران رو سرلوحه زندگیش قرار بده!؟

من مطمئنم هرکس دیگه ای جای من بود اونچه رو که به اون آدمای بی معرفت وصل میشه رو از ذهن و فکر و اندیشه و خیال و حتا گوشی خودش پاک میکرد و جوری وانمود میکرد که انگار چنین موجوداتی روی این کره خاکی وجود نداشتند.

متاسفانه من نمیتونم تا این اندازه بی معرفت باشم ولی میخوام سعی کنم همراه با زمانه پیش برم و منم بشم یکی از همین موجودات . 

+ حیف وقتی که برای یه عده گذاشتم


سلام دوستان خوبم

امیدوارم که تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و نهایت استفاده رو از این روزها کرده باشید

سال 98 شروع خوبی برای هیچ کدوم از ماها نبود چون ابتدای سال هموطنانمون درگیر سیل ویرانگر شدند و الان خدا میدونه در چه وضعیت اسفناکی به سر میبرند . واقعا تو حکمت کارهای خدا موندم که سالهای سال بارون رو برما حرام کرد و خشکسالی و کم آبی و خسارات فراوان از این بابت، بعد یهو بارون میفرسته در حد مرگ .



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]

چه روزی بود امروز.

یه روز معرکه پر از اتفاقات قشنگ.

دیدار با دو ماه پاره ،  الی جذاب  و قشنگم و نغمه دختری به غایت دلبر و خواستنی در محیط شلوغ اداری.

دیداری که از شب قبل در فضای مجازی واتس آپ برنامه ریزی شد و با نهایت همدلی و همراهی این دو بزرگوار شکل گرفت .

 به خاطر شلوغی محیط کارم به شدت شرمنده شون شدم و این عزیزان دلم مجبور شدند نیم ساعتی در لابی شرکت به انتظارم بشینند  تا جلسه  تمام شود و بعد از جلسه هم دقایقی در اتاقم به انتظار نشستند.  واقعا زبانم قاصره که این همه خوبی و صفا و صمیمیت و مهربانی رو توصیف کنه 

در محیطی گرم و صمیمانه در رستوران شرکت ناهار رو میل کردیم اما.

کلا همه چی دست به دست هم داده بود که امروز من شرمنده این دو عزیز بشم از جلسه با مشاور وزیر گرفته تا سر زدن همکاران قدیمی ام  از قم و تماسهای مکرر تلفن همراهم،  تا فراخوان دفتر مدیر عامل شرکت 

اینقدر هول هولکی شد این دیدار که متوجه نشدم چقدر با هم بودیم ولی همین‌قدر میدونم که دیداری بسسسس شیرین و خاطره انگیز شد خصوصا اون  جاهایی که تا من میومدم نغمه رو اذیت کنم تلفن همراهم زنگ میخورد و ایشون سرمست از این اتفاق میگفت چقدر من این همکارت رو دوست دارم که اینقدر وقت شناسه 

از زیبایی و متانت الی چی بگم که حق مطلب رو ادا کرده باشم همین‌قدر بدونید محاله ببینیدش و شیفته اش نشید 

هدیه بس زیبا و جذابشون همه همکاران  و عابرین رو انگشت به دهان کرده بود 

الی عزیز و نغمه مهربان میخوام به خاطر همه لطف و محبت تون ازتون تشکر کنم و از این که شما رو دارم شکر گزار خداوند باشم مرسی که هستید امیدوارم دفعه بعدی در شرایط بهتری پذیرای وجود نازنینتون باشم دوستتون دارم 


پی نوشت : بعد از جدا شدن از الی و نغمه عزیز یه جلسه مهیج هم با سرپرست گروه نینجا که تو برنامه عصر جدید برنامه اجرا کردند داشتم . اومده بودند از مجموعه ورزشی ما برای تمرینات و آموزش کارآموزاشون سانس اجاره کنند که به توافق رسیدیم و قرار شد تخفیف ویژه هم برای این گروه با استعداد در نظر بگیریم 


امروز هم مثل این 14/15 روز اتاق به اتاق به دیدار همکاران گذشت تا اینکه آخر وقت رسیدم به روابط عمومی.

بعد از سلام و احوال پرسی گرم با یکی از خانمها به  اتفاق رفتیم اتاق مدیر روابط عمومی ، با استقبال گرم مدیر نشستیم پشت میز و بعد از کمی صحبت یه آن توجهم رفت سمت ال سی دی روی دیوار که داشت تکرار سریال آچمز رو پخش میکرد مدیر گفت این سریال رو میبینی؟ گفتم فقط دیشبش رو دیدم که از قضا خیلی هم با مزه بود گفت: میدونستی این سریال مربوط به شرکت خودمونه و بخشیش هم تو شرکت بازی شده و تعدادی از همکاران هم تو سریال نقش داشتند. بسی خرسند شدم از این موضوع و تصمیم گرفتم حتما دنبالش کنم 

اسم شرکتی که تو سریال برده میشه( آبگینه )هم اسم رستوران ماست 

چند روز پیش اتفاقی صدای عوامل سریال رو از تو آشپزخانه شنیدم که گفتند شرکت آبگینه بدون اینکه از موضوع اطلاع داشته باشم گفتم چه جالب اسم شرکتشون همونیه که پیمانکار رستوران ما انتخاب کرده 

این برنامه به سفارش شرکت ما ساخته شده و پیام و هدف شرکت به وضوح در اون گنجانده شده . توصیه می کنم حتما ببینیدش سریالی طنز گونه که پیامهای مهمی در بطن خودش داره


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

Mein Lebenssinn مامان و بابا و بچه‌ها دانلود جدید ترین آهنگ ها دورهاتو موسسه فرهنگی مذهبی طهوراء تبریز خانه های لاکچری سایه دانشگاه نوشت های من... نمایندگی مجاز تعمیرات پاکشوما،ارج،آبسال